تبليغاتX
دزد و دل

دزد و دل
خاطرات و حرفهاي دل من
- به كجا چنين شتابان
           گون از نسيم پرسيد.
دل من گرفته زين جا
هوس سفر نداري
              ز غبار اين بيابان ؟
- همه آرزويم اما،
چه كنم كه بسته پايم


"به كجا چنين شتابان؟
        به هر آن كجا كه باشد،
                به جز اين سرا ، سرايم 


- سفرت به خير اما ،
          چو از اين كوير وحشت ،
                 به سلامتي گذشتي ،
   به شكوفه ها به باران ،
         برسان سلام ما را.....

 ......  مدت هاست نسیم رفته است ... دیگر هیچ نسیمی نمی وزد ... به خدا سپردمش .. خدایا تو مراقبش بااااش ... پرواز را یادش بده ... بال بگشاید بر فراز اسمانها ..اوج بگیرد ... بخندد ... نسیمی در نسیم ... ارامش در ارامش ... نه بادی نه طوفانی ... نسیم نگهش دار ... تا ابد ...

              ..... من مانده ام و کویر وحشت ... چه کنم که بسته پایم ...

                               نمیدانم سلامم را به باران،به شکوفه ها رساند ؟!

                                           


پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 1:53 | سيد حسن |
 هر کسی از کنارم رد میشد با تعجب نگاهم میکرد ، چشمانش را درشت میکرد و لبش به نشانه تعجب پایین می انداخت ... اهمیتی نمیدادم و در عالم خودم بودم ... گاهی می دویدم گاهی مثل توی فیلمها با دستانی باز روی سر پنجه پا بلند میشدم و خودم را به باد می سپردم ، لی لی میکردم . از روی جویها می پریدم . از روی پلها رد میشدم و با خورشید حرف میزدم ... اهای خورشید تو هم دیدی ؟ دیدی یکی پیدا شد که از تو زیباتر بود ؟ سرش را پایین انداخت و اروم پشت ابری پنهان شد ... خندیدم ...

ساعت 2 نیمه شب است ! ولی هنوز خوابم نبرده ،چند ساعتی هست توی رختخوابم... امشب بر خلاف بقیه شبها زودتر خوابیدم ... خوشحال بودم و شاد ... به امروز فکر میکنم به لحظه هایی که توی ماشین جلوی مدرسه منتظر بودیم ...به حرفها و رفتارها ... به روزگار و به اتفاقها ... بلند میشوم نمیخواهم به آینده فکر کنم می خواهم در خوشحالی و شادمانی لحظه های امروزم بمانم هر چند اندک است و موقتی .... احساس تشنگی میکنم ..ساعت یک ربع به سه است ...

برق آشپزخونه رو که روشن میکنم چشمم به سوسک بزرگی می افتد که روی کابینت جا خوش کرده است از وقتی باغچه حیاط را زیر و رو کرده ایم سوسکهای توی باغچه هم آواره شده اند..هر شب یکی دوتایی مهمانمان هستند ... شاخکهایش را تکان میداد و اروم یک جا ایستاده بود انگار خواب بود چون بدون هیچ حرکتی اسیر خاک انداز و جاروی من شد ... جارو را محکم فشار میدادم تا مبادا فرار کند ... سرم رو نزدیکش کردم و در حالی که سعی میکرد خودش رو نجات بده  گفتم : اهای سوسک سیاه چندش آور ، امشب حسابی خوشحالم و شاد ، آخه امروز با هم بودیم ، دم مدرسه ها ...

فهیمد می خواهم توی خوشحالی خودم سهیمش کنم ، دیگر دست و پا نزد ... توی حیاط ولش کردم .. پر زد و رفت حتما خوشحال شده بود که زنده مانده ....


دلم می خواست همه شاد باشند و خوشحال ، همه راضی باشند و امیدوار ... دلم میخواست هر چی ناامیدی هست رو بتونم جمع کنم ... حرفی از ناامیدی نباشه ..حرفی از نامردیها و غصه ها ...

یادم نیست ولی حتما به فرداهای بهتری فکر میکردم که خوابم برد ....





جمعه هجدهم فروردین 1391 | 12:22 | سيد حسن |
مي دوني چرا بين انگشتان دست فاصله هست؟

چون يه روزي يه دستي که دوستش داری پيدا مي شه كه اين فاصله رو پر كنه

مدتها ست جای خالی دستت عذابم میدهد ... جای خالی ات با هیچ چیزی پر نشد .. برایم دعا کن ... بغض دوریت خفه ام میکند ... نفسم بالا نمی اید ... چشمهایم جز تو چیزی نمی بینند ...






پنجشنبه دهم فروردین 1391 | 23:57 | سيد حسن |







دل من هواتو کرده .....


پنجشنبه یکم دی 1390 | 23:13 | سيد حسن |
روی تخت نشسته ام . درد زانو امانم را بریده است، همانطور که زانوهایم را ماساژ میدهم به صدای برخورد قطره های باران به شیشه اتاقم گوش می کنم . روزهای بارانی را دوست دارم . مرا به خاطره ها می برد به دور دست ها... به روزهایی که با خواهر خدابیامرزم توی حیاط زیر بارون بازی میکردیم به روزهای خوش کودکی ....

می روم توی حیاط ... باران خیلی کم شده است ...سرم را به سمت آسمان می گیرم و صورتم را به دستان نوازشگر باران می سپارم .. چشمم به رنگین کمان می افتد ... یه نوار رنگی کمانی خیلی قشنگ ... لبخند می زنم ... رویش را بر میگرداند و به من نگاه می کند ... می خندد ... با سرعت بالای پشت بام می روم به بلند ترین نقطه ... نم نم باران تمام بدنم را خیس کرده است با این وجود عرق کرده ام ...فریاد می زنم: رنگین کمان ! دوباره رویش را برمی گرداند و نگاهم می کند .. هر دو دستم را تکان می دهم دوباره فریاد می زنم :

- رنگییین کماااان ...

باز نگاهم می کند و می گوید : هااا چی شده ؟

می گویم " ها " چیه بگو " بله " .. می خندد .. می گوید : کتک می خوای ؟و می خندد ...

می گویم : مگه می تونی بزنی ؟

باز هم می خندد و دستش را دراز می کند ... زود دستانش را می گیرم و به همراهش به آسمانها می روم ... روی بلندترین نقطه رنگین کمان ... محکم بغلش می کنم تا مبادا سر بخورم ... از این بالا همه جا را می بینم ... زندگی ها .. آدم ها .. همه چی فرق کرده است .. همه چی رنگ و بویی تازه دارند ... دوست ندارم پایین بیایم ... اشک چشمهایم با قطره های باران قاطی شده است ..متوجه گریه ام نمی شود ...

می گویم : رنگین کمان ...

می گوید : ها !

می خندم و می گویم : می خواهم اینجا بمانم ...

نگاهم می کند به چشمانش نگاه می کنم _ دلم برای چشمانش تنگ شده است _

می گوید : ممنوع است !

باز گریه می کنم ، نمی فهمد ... نمی دانم دلش کجاست ... فقط می دانم دلش با من نیست ... محکم بغلش می کنم ... می خواهم مال خودم باشد ... فکر! می کنم مال من است ... دستانش را می گیرم .. نمی خواهم از من جدا شود .. همچنان باران می بارد ...

می گویم : رنگین کمان ، پیشم میمانی ؟

به اسمان نگاه می کند ..چیزی نمی گوید ... چشمانم را می بندم و در آرامش رنگهای زیبایش فرو می روم

***

حس میکنمک یکی دارد هلم می دهد  ... چشمانم را باز می کنم .. با دستانش آرام مرا از بالاترین نقطه اش به سمت قوس رنگینش هل میدهد ... سر می خورم ... نمی توانم خودم را نگه دارم ...آرام به زمین می رسم ...هیچی نمی گوید ... نگاهاهمم نمی کند ... در کمال ناباوری می رود ... من می مانم و گرمای آفتاب ... به خودم می آیم ... گریه می کنم ..اینبار بارانی نیست تا اشکهای چشمهایم را مخفی کند ... گوشه ایی می نشینم ... فکر می کنم ... تازه فهمیدم دلش کجا بود ! و چرا هی به آسمان نگاه می کرد ! ...

رنگین کمانم با باران بود ... باران که می رود او هم می رود ... همراه باران ...

منتظر روز عرفه ام !! شاید رنگین کمانم مرا گوشه قلبش پیدا کند ....

دیگر باران را دوست ندارم ... صدای قطره هایش مرا به خاطره ها نمی برد ... خاطره هایش متوقف شده اند ...

متوجه زانویم می شوم .. دوباره دردش شروع می شود .... زانو درد امانم را می برد ....





یکشنبه بیستم شهریور 1390 | 16:27 | سيد حسن |
اومدم دارم دلم رو تمیز میکنم ، معمولا هر چند یک بار این کارو می کنم گاهی تو حرم گاهی توی خلوتام با خدا گاهی هم توی شلوغ پلوغیای شهر ... بعضی چیزها خیلی راحت پاک میشن بعضی چیزها هم به سختی بعضی چیزها هم تا عمر دارم جاشون توی دلم محفوظه ....


اونی که همیشه سختی هاش ، ناراحتی هاش ، غم و غصه هاش مال من بود و خوشی هاش و گشت و گذاراش با یکی دیگه ... همونی که مریض شده بود تخم مرغ شکونده بود گفت نظر کردی بهم ... همونی که منتظر بچه ها دم مدرسه می موندیم .. همونی که .... جای تو همیشه توی دلم محفوطه ...


سیمرغ عزیزم که توی این چند مدت حسابی شرمنده ام کرده براش آرزوی بهترینها رو دارم و امیدوارم هر جا هست موفق باشه و خوشبخت ... سیمرغ گل جای تو هم همیشه محفوظه


تویی که خیلی مشکوک بودی و هستی ... تویی که هیچ وقت چیزی رو بهم نمیگی ... تویی که این روزها خیلی ازم دور شدی ..تویی که چند باری شکنجم کردی جای تو هم همیشه محفوظه...


خانومی که وقتی کوچیک بودم بهم کمک کردی توی سبزی خریدن .. آقایی که دوچرخه ام رو تا دم خونه رسوندی ... آقا معلمی که زیاد میخندیدی و یه روز از پله ها افتادی و رفتی پیش خدا ... دوستی که به خورشید نگاه میکردی و عطسه میکردی ... پسری که کلی راه رو دویده بودی تا به من رسیده بودی ... خانمی که یه روز از مدرسه برگشته بودم کسی خونه نبود اونقدر پیشم موندی تا مامانم اومد و .. و .. و .. و ...... جای همه شما محفوظه .. هیچ وقت فراموشتون نمی کنم .. هیچ وقت ... هیچ وقت ...

Розовое сердце с бабочками - Любовь, Картинки, открытки (коллажи, пожелания, поздравления, открытки, в блог, в форум, в соцсети)



پنجشنبه دهم شهریور 1390 | 13:29 | سيد حسن |
خدایااااا

درون سينه ام رازيست

اگر گويم زبان سوزد

وگر پنهان کنم ترسم

که مغز استخوان سوزد

ميان آب و آتش زندگي هم عالمي دارد
...


جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 17:15 | سيد حسن |
کاش یکی می خواند از چشمهایم و آرام کنار گوشم زمزمه میکرد نجوای آرامش را ... کاش یکی از درونم با خبر بود و آرام میکرد اندوهی را که در كران تا كران سينه و گستره قلبم موج مى زند ...
 از چشمهایم بخوان ...از چشمهایم بخوان و محنت دلم را فزون مده ... از چشمهایم بخوان که نتوانم رنج و محنت غنوده در دلم را بر ملا سازم ...

جمعه دهم تیر 1390 | 16:19 | سيد حسن |

سر یه دوراهی بزرگی گیر کرده ام ، روزها و هفته ها میگذره که سر این دوراهی نشسته ام و دارم فکر می کنم ولی هنوز که هنوزه نمی دونم کدوم راه رو انتخاب کنم ... دیگه نمی خوام مثل دفعات قبل اشتباه تصمیم بگیرم ... تا حالا خیلی از دوراهی های زندگیم رو اشتباه رفتم و شاید اشتباه هدایتم کرده اند که چیزی جز پشیمونی برایم نداشته ...

دیگه خسته شدم همه دوستام رفته اند و من هنوز دارم فکر می کنم ... اعتماد به نفسم خیلی اومده پایین و روز به روز خسته تر میشم ... کاش واسه آینده ها تضمینی بود ... کاش انگیزه ایی واسه حرکت کردن بود ... کاش ذره ایی ثبات توی آینده بود ... 

خدایا کمکم کن ... دیگه حسابی خسته شدم ... توی یکی از همین روزا می خوام انتخاب کنم و حرکت کنم  ... امیدوارم مثل دفعه های قبل اشتباه نکنم ... امیدوارم ...

دوشنبه نهم خرداد 1390 | 0:55 | سيد حسن |
ای اسیری که در بند قفل و زنجیری ...

ای کسیکه که در سوگ عزیزت نشسته ایی ...

ای مسافری که دلتنگ عزیزانتی ...

ای عاشق جدا مانده از معشوق ...

ای جدا مانده از وطن و دیار ... 

ای فراموش شده از اذهان ...

ای تنها ، خسته و درمانده از زندگانی ...

ای ...

دیری نمی گذرد ... عادت می کنی  ... عادت می کنی ...


جمعه دوم اردیبهشت 1390 | 23:56 | سيد حسن |
درباره نویسنده

من سيد محمد حسن متولد 1364 ، به ذوق نوشته های چندی از دوستان خوب وبلاگ نویسم ؛تصميم گرفتم اینجا رو ، جایی برای قضاوت و ترویج تفکراتم قرار بدم ...
زندگی ،شده برام دزدیِ خوبي ها از لا به لاي بدي هاي روزگار و مردمش!
روزگاری که دزدی رو قسمتم کرد؛
خاطرات دزدي و گه گاه حرفهاي دلي كه اينجا ثبت میشه !